وجهشبه هم این است که زنها [دخترها، فیمیلها] را آدم باید سوا کند.
باید در روابطاش کلاهاش را خوب قاضی کند. یعنی باید بداند برای چه
میخواهدشان. باید ذرهذره روحیاتشان را تحلیل کند، تجزیه کند. باید
وجودشان را، افکارشان را، اخلاقشان را، همه را آنالیز کند، مزه کند، توی
دستهبندیهایاش جا بدهد. بعد برود سراغ اقدامات مقتضی. و خب این کار
خوبیهای بسیار دارد ولی مهمترین خوبیاش این است که اینطوری دیگر تا دری
به تخته بخورد، از در و دیوار لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و رومئه و
ژولیت چیز نمیشود. که بعد هم آدم بماند و دستاش. دستی که توی پوست گردو
مانده و اینها. حالا این کف قضیه است. بعضی وقتها هم که کار از پوست گردو
خیلی فراتر میرود؛ دست آدم میماند و چیزهایی بس بزرگتر، و گشادتر، و
عمیقتر. به قاعدهی «تا دسته» و اینها.