یک شب خدا آمد و از من یک ورق کاغذ خواست ، من داشتم سیگار خودم را می کشیدم. یعنی در اصل من کاری به کار کسی نداشتم ، اما نمی دانم چرا خدا آمد و از من کاغذ خواست. من که داشتم سیگار می کشیدم ، حالا دقیقا یادم نیست که گفتم کاغذ ندارم یا چیز دیگری گفتم ، اما خب چیزی بهش ندادم و خدا رفت. من هم که همان جا ایستاده بودم. بعد از چند دقیقه باز خدا آمد. شاید هم من رفتم ، حالا اینش مهم نیست ، باز هم من داشتم سیگار می کشیدم ، نمی دانم همان سیگار بود یا یک سیگار دیگر بود که روشن کرده بودم ، عادت کرده ام که هنوز سیگارم تمام نشده یک سیگار دیگر باهاش روشن کنم ، این سیگارها هم که تمام نمی شوند ، یعنی حتی اگر تمام هم بشوند می روم پنج هزار تومن می دهم و یک پاکت دیگر می گیرم. بلاخره داشتم سیگار می کشیدم که خدا برای بار دوم آمد. دوست داشتم دوباره بیاید و کاغذ بخواهد تا من بلند سرش داد بکشم که همان دفعه ی قبل که گفتم ندارم.اما این بار که آمد هیچی نگفت و رد شد و مثلا رفت دنبال یک کار دیگر ، اما من که می دانستم آمده بود که سر صحبت را باز کند که بعد بتواند یک کاغذ بگیرد و برود. حتی انگار هر دو نفرمان منتظر بودیم که آن یکی یک چیزی بگوید ، یا لااقل من فکر می کردم که خدا هم چنین تصوری دارد. بعد هم رفت و دیگر نیامد ، من فکر کردم که ناراحت شده که به او کاغذ ندادم ، اما خب نمی دانستم که واقعا ناراحت شده یا من تصور می کنم که ناراحت شده. برای همین حتی پنج دقیقه بعد هم که خواستم دستش را بگیرم چیزی به او نگفتم. حالا بماند که اگر می گفتم و اگر او قبول می کرد ، باز هم داشتم با یک دستم سیگار می کشیدم و دست دیگرم توی جیبم بود.
کارتاژ
|شنبه 19 دی 1388 02:42 ب.ظ
کامنت : نظرات
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _